اشتیاق حسین به دنبال کردن قرائتها برام جالب بود همین شد که بعد ازمراسم باهاش سلام و احوالپرسی کردم و ازش پرسیدم : دنیای سیاست کجا و دنیای عرفان و قرآن کجا؟ البته این یه کنایه بود تا ببینم واکنشش به حرفم چیه و اونم خیلی راحت جوابم رو دادکه: من ازدوران نوجوانی با قرآن مأنوس بودم ،دوران دبیرستان قاری خوبی بودم و ازسرعلاقه به کار خبر روی آوردم .
ادامه مطلب
توی اون گرما هرروز میدیدم یه سعودی با پسراش یه کامیونت میارن و بسته هایی که داخلش یه بطری کوچیک آب و سه تاخرما و یک کیک درحد همین تی تاب های خودمونه رو بعنوان خیرات به ملک فهد بین فقرای مکه توزیع میکنن.
جالب اینجابود که هیچ سعودی اگروضع مالیش خیلی ضعیف نبود حاضرنمیشد بیاد و درصف گرفتن این خیرات وایسه وگاها حرفهای تحقیرآمیز اون سعودی و پسراش رو بشنوه اما ایرانیهای ما سرو دست میشکستن تا بتونن یه دونه ازاین بسته ها رو بگیرن.
ادامه مطلب
خانوم بفرمائید بالا؟؟؟؟؟؟؟
مزاحمتون نمیشم یه دور باهم میزنیم برتون میگردونم همین جا...
خانوووووووم.... شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
چن لحظه بیشتر وقتتون رو نمیگیرم...
اینها جملاتی بود که سحر از وقتیکه وارد این شهر شده بود تقریبا هرروز اونم بارها درکنار خیابون میشنید.
دیگه خیلی داغ کرده بود از جلوی دانشگاه رجایی شهر تا خیابون مطهری رو پیاده رفت.اینقدر عصبانی بود که نمیدونست چطوری این مسافت رو اومده و اصلا چقدر طول کشیده .قدمهاش رو تند تند برمیداشت اما نمیدونست باید کجا بره .تا کنار خیابون وایساد چراغ ماشین ها براش روشن و خاموش میشد و گاهی کنارش وای میسادن و درحالیکه شیشه ماشین رو پائین میکشیدن با یه لبخند مزخرف میگفتن:
خانوم برسونمت؟؟؟؟؟؟؟...
ادامه مطلب
.jpg)
سه -چهار سال پیش سریه دعوا در حرم حضرت ابوالفضل (ع) با یکی از خادمان حرم رفاقت خوبی پیدا کردم هربار که قسمت میشه میرم کربلا حتما بهش سرمیزنم یا اگرهم نتونم باهاش تماس میگیرم و احوالی ازش میپرسم .دوسال پیش ابو سیف بعد ازنماز مغرب و عشاء توی حرم حضرت عباس (ع) بهم گفت :کی برمیگردی ایران؟گفتم :پس فردا صبح .گفت :حتما فردا شب بیا تا ببینمت.منم گفتم احتمالا میخواد سفارشی کنه یا چیزی ازایران میخواد که براش بیارم یا ببرم .
فردای اون روز بین دو تا نماز دیدمش کنار هم وایسادیم برای نماز جماعت.دست کرد توی جیبش و دستمال کاغذی مچاله شده ای رو داد به من و گفت بذار توی جیبت.نماز داشت شروع میشد برای همین بازش نکردم.بعد ازنماز اون سریع رفت برای جمع کردن گاردهای هدایت زائرین و منم بعد از نماز دستمال رو بازکردم دیدم یه نگین خیلی زیبا لای دستمال هست که رنگش خیلی عجیبه .رنگی بین سبز و آبی که بسیار آرامش بخش بود.
ازحرم که رفتم بیرون وگوشیم رو تحویل گرفتم بهش تماس گرفتم و ازش تشکر کردم ولی چون نمیدونستم چیه ازش پرسیدم و اینطوری جواب شنیدم که : وقتی حرم امام حسن عسگری (ع) رو منفجر کردن بخاطر شدت انفجارات قبر اصلی که در زیر صحن و ضریح قرار گرفته آسیب دید و سنگ قبر اصلی حضرت بیرون زد .این سنگ قبر یک سنگ عقیق سبز یک متر در یک متر بود که ازاون تعدادی نگین من باب تبرک ساخته شد که یکی ازاونها همینی هست که بهت دادم ...
ادامه مطلب
مرد بیچاره وقتی این خانم رو با چادر و حجاب مناسب دیده بود نه یک دل بلکه صد دل مثلا عاشقش شده بود و بعد از مدتی فهمیده بود این بنده خدا اونطور که اون میخواد نیست ولی کار از کار گذشته بود و چون زندگی میدان گذشته چندین سال رو کنار هم زندگی کرده بودن اما عرصه براشون تنگ شده بود و خانم با دوز و کلک از همسرش طلاق غیابی گرفته بود و کل اموال و دارائی اون رو هم بنفع خودش مصادره کرده بود. یه روز برحسب اتفاق این خانم رو با همون تیپ و ظاهر دیدم کمی باهاش صحبت کردم تا بلکه ازخر شیطون بیاد پائین و برگرده سرخونه وزندگیش ولی مرغ ایشون یه پا داشت و با اموالی که بدست آورده بود ...
ادامه مطلب
حضرت رسول (ص) روزی درحال گذر ازکوچه های مدینه با جمعیتی روبرو میشه .ازاونها علت رو سوال میکنه و بعضی میگن : مردی اینجاست که بدون اینکه ماروبشناسه و بدون کمترین سوالی هرچی که درکف دستمون یا درون جیب لباسهامون باشه رو میگه .
پیامبر(ص) برای اطمینان ازصحت گفتار این مرد نزدیکتر رفت و روبه اون گفت : میدونی زیر عبای من چی هست؟ مرد باکمی مکث گفت :تخم پرنده ای از فلان جزیره درفلان کشور زیر عبای شما قرار داره ...
پیامبر (ص) حرفای مرد رو تائید کردو ازش سوال کردازکجا متوجه شدی؟مرد گفت :دریک لحظه تمام دنیا رو زیر و رو کردم و هرآنچه دردقایقی قبل در کائنات رخ داده بود رو بررسی کردم و دیدم تنها چیزی که دچار تغییر شده تخم پرنده ای ست که دقایقی قبل در لونه بوده ولی الان نیست.هرچی گشتم اثری ازاون روی زمین ندیدم پس حدس زدم که پیش شما باید باشه.
ادامه مطلب
توی اوج همون شلوغی های خیابونی بود که با دوتا از همکارام رفتیم بین همین اتباع کشورهای دیگه جالب اینجا بود که وقتی متوجه میشدن ما ایرانی هستیم اولین چیزی که ازمون میپرسیدن میگفتن شما احمدی نژادی هستید یا موسوی؟ منم چون منظورشون رو میدونستم میگفتم : خب معلومه ما با موسوی هستیم ..اما اونا حتی یه لحظه تامل نمیکردن و سریع با دستشون تردمون میکردن و میگفتن: رو...رو ...أنصار الموسوي هي العدو" یعنی برو برو حامیان موسوی دشمنن. منم با تعجب ازش میپرسیدم برای چی این حرفو میزنید مگه موسوی چیکارکرده ؟ که جواب میدادن : " موسوي صديق أميركا. انه يريد لأمريكا الساقين إيران فتح"
ادامه مطلب
یه روز حضرت سلیمان(ع) درمسیری مبینه که یه مورچه بسختی داره شن های یه کوه رو جابجا میکنه ازش درمورد علت این زحمت سوال میکنه و مورچه جواب میده : معشوقه من به من گفته اگه بتونی این کوه رو جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و منم به عشق وصال اون میخوام این کوه رو جابجا کنم . حضرت رو به مورچه میگه : تواگه بلندترین عمرها رو هم داشته باشی قادر نخواهی بود این کوه رو جابجا کنی.
ولی مورچه که درعقیده خودش مصمم بود رو به پیغمبر خدا میگه :تمام سعی ام رو می کنم که این کوه رو جابجا کنم...حضرت ازاین همه همت خوشش میاد و با قدرت نبوتی که دراختیار داشت کوه رو برای مورچه جابجا میکنه اما درکمال ناباوری مبینه مورچه رو به آسمون میکنه و میگه:....
ادامه مطلب
وقتی این تصویر رو میبینید شاید باورتون نشه که این خانم یه دختر مرفه در لبنان بود که تمام لباسهاش رو پدرش از لندن وپاریس براش میخرید .وقتی از خواب بلند میشد تا وقتی بره دست و صورتشو بشوره و برگرده یکی جاشو جمع میکرد و یکی براش صبحونه آماده میکرد و تا قبل ازاینکه اینا آماده بشن آب پرتقال و قهوه اش روی میز توی اتاقش آماده بود . اون حجاب نداشت وچندان هم ازاسلام باخبر نبود اون موقع 25 سال بیشتر نداشت که با مصطفی آشنا شد.روز خواستگاری چون پدرومادرش نمیخواستن اون دامادشون بشه خیلی سنگ انداختن جلوی پاش .بااینکه وضع مالی خوبی نداشت بهش اصرار کردن که باید برای دخترمون هدیه بیاری اونم انگشتر طلا با چنین مشخصاتی اما غاده وقتی کاغذ کادو رو بازمیکرددید فقط یه شمع براش آورده سریع برد قایمش کرد ...خودش میگه اولین هدیه ای که مصطفی بهش داد یه روسیری قرمز بود اما حالا یه چادر لبنانی سرشه و یه شمع روبروش که هیچ وقت نمیذاره شعله کوچیکش خاموش بشه ...
ادامه مطلب

