یه بنده خدایی ضربه بزرگی به من زد که شاید جبرانش درادامه زندگیم هیچ وقت برام میسور نباشه برای همین خیلی دلم میخواست نفرینی بکنم که درحقش کارساز باشه ولی هیچ وقت اینکاررو نتونستم بکنم ولی هرجایی هم که قسمت میشد و اشکی از گوشه چشمم جاری میشد برای هرکسی که به ذهنم میرسید در اون لحظه دعا میکردم جز ایشون تااینکه یه شب باحال عجیبی به خوابم اومد...دیدم ایشون مریض شدن و من سربالینش حاضر شدم حال عجیبی داشت به ضعف افتاده بود و پدرشون بالای سرشون ایستاده بودن وقتی من کنارشون نشستم التماس رو درنگاهش دیدم باصدای لرزانی بهم گفت :میبینی به چه روزی افتادم ؟
ادامه مطلب
مهدی لبخندی زدو مثل برق بلند شد ولی نگاهش هنوز روی سنگ باقی مونده بود دقیقا مثل همیشه ودوباره باید خودمو برای یک کلام سنگین آماده میکردم ،حرفی که هنوز مثل پتک وقتی میخوره توی سرم کمرمو میشکنه ویه راه سخت رو جلوی چشمام ترسیم میکنه .
مهدی دستای سردشو گذاشت توی دستم و یک قدم برداشت اما زود نگاهشو دوباره به سنگ مزار حسن برگردوند و ازم پرسید:...
ادامه مطلب
یک روز در کربلا کسی پیش من آمد و گفت: فلانی کجایی؟! آن زائر پیر سکته کرده است!به سرعت کنار او رفتم . دیدم بنده خدا پیر مرد بی رمق و سست روی زمین افتاده و حتی غیرارادی ادرارش خارج شده!به سرعت او را به بیمارستان در کربلا بردیم وضعیت جالبی نداشت،قند نزدیک 500 ؛ فشار 20 ؛ سکته قلبی )از پسرانش خواستم که در بیمارستان کنار پدر پیرشان بمانند!...
ادامه مطلب
خانم استاد معارف ودروس حوزوی بهمراه دخترشان درحال پارک کردن خودرو بودند که بدلیل عدم تبحر در رانندگی هنگام پارک کردن دچار مشکل میشوند و جوانی به کمک آنها میرود .اما به محض رفتن مادر مامورین نیروی انتظامی فرامیرسند و به اتهام مزاحمت اخلاقی این جوان را باخود به مرکزناجا منتقل میکنند و فریادها و بیان موضوع ازطرف دختر ومادری که باتوصیفات بالا مشخصا نوع حجابشان نیز قابل تصور است ره به جایی نمیبرد....
ادامه مطلب
روزی برای دیدار با آیت الله حسن زاده آملی به منزل ایشان رفته بودم .وقتی خدمت ایشان رسیدم درمعرفی خود اظهارکردم که از کرج هستم.آقا تا این مطلب را شنیدند فرمودند: شما چرا قدر مردان خود را نمیدانید؟! ...بعد ازاین سخنان ایشان برخاسته و درحالی که درحیاط منزلشان قدم میزدند حالت متفکرانه ای بخود گرفته و زیرلب زمزمه ای میکردند که خوب نمیشندیم اما درجایی تُن صدای خود را بالاتر برده و دائم اینرا تکرار میکردند که :ادامه مطلب
عارف گفت: این شهر حتما امشب اسیر خشم خدا میشود ولی با اصرار این مرد مجبور شد شب را درخانه او میهمان شود شب هنگام عارف ازخواب بیدار شد تا نمازشب بخواندقدم قدم به سمت حیاط حرکت کرد تا وضو بگیرد .بسم الله گفت و شروع به شستن دستهایش کرد ومشتی آب برداشت تا صورتش را از غبار خواب پاک کند اما وقتی همزمان آب را به صورتش میریخت صورتش را بالاگرفت و خشکش زد.ادامه مطلب
هم کلام شدن با ايراني ها خشم اين افسر را بهمراه داشت برای همین عراقی ها باوجود اینکه علاقه داشتند به ایرانیها نزدیک بشن ازترس نمیتونستن به ما نزدیک بشن. چند روز بعد اما اتفاق عجیبی افتاد...افسر عراقی ازصبح حال و هوای دیگه ای داشت انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست . پیش خودم فکرمیکردم اینبار به کی میخواد گیر بده برای صحبت کردن باایرانیها خدا میدونه ! اما وقتی زبان باز کرد واقعا داشتم تعجب میکردم
ادامه مطلب
این داستان رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی فرصتش پیش نمیومد.ماجرای این داستان کاملا واقعیه و درسال 80اتفاق افتاده منتهی اسامی رو تغییردادم .
این ماجرای واقعی یک عشق است که بدلیل کم توجهی و تعیین معیارهای غلط باپیشمانی همراه شد.ماجرایی که شاید هیچ وقت از ذهن بازیگران آن پاک نشود...
ادامه مطلب
جریان 14مارس با حمایت 71رای نمایندگان پارلمان بعنوان اکثریت جامعه سیاسی لبنان این انتظار را هدف گذاری کرده بود که با اعلام رای سیاسی دادگاه فرمایشی رفیق حریری بتواند حزب الله را از صفحه شطرنج سیاسی این کشور مات نماید.
که البته این امر با صدور رای مذکور وحمایت از پیش تعیین شده آمریکا و عربستان دور ازنظر نبود.اما آنچه موجب برهم زدن معادلات سیاسی لبنان شدتیزهوشی جریان 8مارس با رهبری حزب الله بود.
ادامه مطلب
چوبم رو از زمین برداشتم و گله رو هی کردم طبق معمول بز سیاه گله جلو بود اما وقتی خواستم از نهر عبورش بدم ازجاش تکون نمیخورد "زبل" هم پشت گله هی پارس میکرد تا گله از هم دور نشن ولی نرفتن بز سیاه گله داخل آب هم برام عجیب بود وهم اینکه داشت کلافه ام میکرد .
دست هاش رو بلند کردم تا به زور داخل آب بفرستمش ولی حیوون زبون بسته نمیرفت که نمیرفت انگار از چیزی ترسیده بود.
ادامه مطلب
