پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد.
پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد.
پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند، ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه، رفت و کربلای ۵ شهید شد.
مادر به خدا گفت: همه دنیام رو قبول کردی، خودمم هم قبول کن. رفت و حج خونین شهید شد....
این دیالوگ ساده و کوتاه کاملا واقعیه و دریکی از روستاهای اطراف اراک در دهه 60 اتفاق افتاده .اگرچه بین آنچه اتفاق افتاده فاصله چندساله وجود داره اما این ماجرا اززیباترین اتفاقات دوران دفاع مقدس محسوب میشه که کمتر به اون پرداخته شده است .
قطعا این حکایت قدیمی را خیلی ها شنیده یا خونده اندکه روزی پدری پیر بهمراه پسرش به حمام محل میرود .پدر که بدلیل کهولت سن مریض احوال بود ناچارا روی دوش پسرش به حمام برده میشد و بخاطربالارفتن سن و سالش طبیعتا کمی متوقع و اخلاق کودکانه هم پیدا کرده بود . آن روز پیرمرد کمی سرحال بود چون باپسرش به حمام میرفت و این برای هر پدری یعنی اینکه برای پسرت که ثمره وجودت است اهمیت داری .
ازقضا درحمام پدرکمی تشنه میشود و رو به پسر کرده و ازاو کمی آب طلب مینماید .پسرکه بخاطر روی دوش آوردن پدرش تاحمام و رسیدگی به نظافت جسمی پدر طی دوران کهولت خسته شده بود پیش خودش میگوید: پدرم که نابیناست پس بگذار باهمین کاسه کمی از آب حوضچه نظافت حمام به او بدم و خودم را خلاص کنم .
برای همین به سمت کاسه آب دست برده و آنرا با آب حوضچه پرمیکندو باتعارفی به پدر تحویل میدهد تا ازآن آب بخورد ،پدرتاکاسه رو جلوی لبانش برد لبخندی زده و آب را سرمیکشد.
ادامه مطلب
خیلی دوستش داشتم اون شب تصمیم گرفتم بلاخره کاره خودمو بکنم .صبح بعد از نماز صبح دیگه خوابم نبرد. رفتم جلوی آئینه و مشغول شدم به ور انداز کردن سر و وضع ظاهریم .
ادامه مطلب
کاروان یه ساعتی میشد که رفته بود و منو این پیرزن کنار سیطره بازرسی نشسته بودیم ببینیم چه اتفاقی میفته .یه باره دیدم یکی از روحانیونی که قبلا هم بامن اومده بوداز راه رسیدوبعد از احوال پرسی گفت :سید اینجا نشستی ؟نبینم زانوی غم بغل گرفته باشی..انگار داغم با این حرف تازه شده باشه قضیه رو بهش گفتم . اون بنده خدا خندید وگفت : این که مشکل نداره فقط من هرچی گفتم تو قبول کن بقیه اش بامن .نمیدونستم میخواهد چیکار کنه ولی چاره ای هم نداشتم برای همین گفتم : هرکار دوست داری بکن.
رفت پیش پیرزنه وبعد ازتوضیحات مفصلی گفت : مادرجان حالا که نمیشه کاری کرد یاباید برگردی هتل یا اینکه ...
اگه اجازه بدی من شمارو به هم محرم کنم ...
ادامه مطلب
بااینکه در محق بودن من دراین ماجرا شکی وجود نداشت سراغش رفتم تا خدایی نکرده فردا پشیمونی سراغم نیاد .این کار رو چندین بار انجام دادم و به ترفند های مختلف اما سال به سال دریغ از پارسال چون هردفعه موضع این بنده خدا بدتر از قبل میشد طوری که حس کردم اون واقعا داره بهش تلقین میشه که حق بااونه و من بخاطراینکه اون محقه دارم اینکار هارو میکنم ...
ادامه مطلب
نامش حسین بود و اهل دمام در شرق عربستان ،باکاروانی وارد مدینه شده بود که فقط او درمیانشان شیعه بود میگفت :اینجا نگه داشتن دین عین نگه داشتن آهن گداخته روی دست است. اقتدار شما اقتدار تمام شیعیان است و هر آنچه درایران رخ میدهد مستقیما روی دیگر شیعیان جهان نیز موثر است، هر رخدادی که موجب اقتدارشما درجهان میشود موجب کاهش فشارها روی ما در این گوشه از جهان است.
ادامه مطلب
وقتی به اوگفتند: این دعا از امام اول شیعیان حضرت علی (ع) است گویا چشمانش برقی زده باشدکلام او را قطع کرده و ادامه داد27سال دارم و تاچند وقت پیش مسیحی بودم به مرور به اسلام علاقمند شدم و باوجودی که تمام اعضای خانواده ام مسیحی هستند من مسلمان شدم.ادامه مطلب
حنانه در عرب به ناله جانگدازی گفته میشه که وقتی کسی بچه شتر رو از مادرش جدا میکنه مادرش از عمق جان سر میده جوری که با شنیدنش تحمل انسان طاق میشه .البته مسئله جالب این اسم مربوط به رابطه شتر و بچه شتر نمیشه بلکه مربوط به معرفت آدم از یک درخت یا یک دیوار خرابه است...
ادامه مطلب
هالیوود در سال 2002یک سریال استراتژیک را ساخت که براساس آن آمریکا برای اولین بار شاهد حضور یک فرد سیاهپوست در راس قدرت و کاخ سفید میشود(که این مسئله اتفاق افتاد) درادامه این سریال مامورین امنیتی این کشور وشخص رئیس جمهور بخاطر مشکلات داخلی درگیر یک جریان پیچیده تروریستی میشوندکه دراین میان فردی با تلاش برای ورود به واشنگتن دیسی سعی میکند عملیاتهای تروریستی گسترده ای را انجام دهد....
ادامه مطلب
این که امروز از یک اتفاق ساده چگونه چند سطر اضافه بنویسیم که خط کش آقای سردبیر چند سانتیمتر بیشتر آنرا نشان دهد تا اعداد ماشین حساب روی میزش شاید یک رقم بیشتر برایمان چشمک بزند شده دغدغه هر روزمان تا وقتی شب به خانه برمیگردیم کنار ژست ژورنالیستی خود یک نایلون که داخلش چندمیوه سردخانه ای جا خوش کرده ، دست همسرمان بدهیم تا او نیز باور کند که ماهم شغلی داریم و برای زندگی در کنارمان به فردایش امید داشته باشد.این روایت هرروزه امثال من است که بعنوان نماینده و سرپرست یک روزنامه یا خبرگزاری از دفاتر مرکزیمان مفتخر به گرفتن نام خبرنگار هم شده ایم و سی روز هر ماه را تمام فکر و ذکرمان این است که چند خط بیشتر از گرفتاریهای شهر و مردممان بنویسیم وگاهی آنقدر کوچه وکوچه های این شهر را با باغهای آسایش پایان هفته پایتخت نشینان برای یافتن یک سوژه داغ تهرانی پسند بالا و پائین میکنیم که یادمان میرود کمی آنطرف تر مدیرانمان برای فرار از واریز 4 درصد حق بیمه حاضر نیستند به زور دادگاه و دیوان عدالت هم که شده اسم ما را بعنوان خبرنگار معرفی کنند.
ادامه مطلب
