پلاک 14
دستنوشته ها ی یک خبرنگار

 

" باوجودیکه خودم بزودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم درحق من و برادرهایم روا داشت را هرگز نمیتوانم فراموش کنم .
او برای بدست آوردن راحتی خود ما را به مسلخ کشاند تا التیامی باشد برای آنچه خودش آنرا زخم زندگی مینامد.
مطمئنااگر اولین سلاحی که بدستم برسد تمام هزینه اش را خرج شلیک به مادرم خواهم کرد"
شاید این جملات وقتی از زبان یک تازه عروس 20ساله جاری میشود باور کردنی نباشد اما متاسفانه اینها تنها گوشه ای از نامه پر از درد ریحانه است که برایم ارسال کرده است .

او مینویسد:من بزودی با امیر ازواج میکنم و باوجودیکه خودم بزودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم درحق من ،برادرهایم و پدرم روا داشت را نمیتوانم به سادگی فراموش کنم ،مطمئنااگر اولین سلاحی که بدستم برسد تمام هزینه اش را خرج شلیک به مادری خواهم کردکه در زندگی جز راحتی و آسایش خودش به چیز دیگر فکر نکرد .

 




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 03 خرداد 1390 توسط part14

کلماتی رو ازشوهرم به نقل از رسول خدا یاد گرفتم و اونو حفظ کردم که مارو به صبوری در برابر مشکلات ترقیب میکرد.

تااینکه شوهرم از دنیا رفت خیلی برام سخت بود ولی کلمات رو به زبون آوردم و باخودم فکرکردم چطور ممکنه با این کلمات کسی بهتر از همسرم نصیبم بشه . عده ام که تموم شد دیدم در میزنن....




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط part14

برگه های دفتر رو تند تند ورق زدم و وقتی به جلدش رسیدم محکم با کف دستم اونو کوبیدم روی میز و داد زدم :ساررررررررررررررا!!
انگار برق گرفته باشه سارا از ردیف وسط میزها پرید بالاو جواب داد :بله خانم ؟
- یالا بیا پای تخته ببینم ..
دستش رو که به حالت اجازه گرفتن تا اون موقع بالا نگه داشته بود آروم آورد پائین درحالیکه از آروم آروم از پشت میز داشت خارج میشد گفت : چشم خانم..
نمیخواستم احساسات رو با وظیفه ام قاطی کنم برای همین عصبانیتم رو حفظ کردمو سرمو انداختم پائین تا اینبار دیگه نگاهم به نگاهش نیفته .وقتی اومد کنارم وایساد ترس رو میشد در وجودش احساس کرد




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 توسط part14

سفرنقطه به نقطه زیرآتش سنگین دشمن وتهیه کاملترین نقشه جنگی،ایفای نقش جدی وغیرقابل انکار درناکامی سردارقادصیه،عقب راندن دشمن تاعمق 27کیلومتری عراق،ترسیم واجرای 3عملیات پیچیده نظامی درکمترازیکسال وفرماندهی قرارگاه کربلا ،جانشینی فرماندهی کل قرارگاههای جنوب،جانشینی فرماندهی یگانهای زمینی سپاه تنها بخشی ازفعالیتهای متفکرانه برنده "جنگ موانع" درجنوب کشور بشمارمیرود.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط part14

یه بنده خدایی ضربه بزرگی به من زد که شاید جبرانش درادامه زندگیم هیچ وقت برام میسور نباشه برای همین خیلی دلم میخواست نفرینی بکنم که درحقش کارساز باشه ولی هیچ وقت اینکاررو نتونستم بکنم ولی هرجایی هم که قسمت میشد و اشکی از گوشه چشمم جاری میشد برای هرکسی که به ذهنم میرسید در اون لحظه دعا میکردم جز ایشون تااینکه یه شب  باحال عجیبی به خوابم اومد...دیدم ایشون مریض شدن و من سربالینش حاضر شدم حال عجیبی داشت به ضعف افتاده بود و پدرشون بالای سرشون ایستاده بودن وقتی من کنارشون نشستم التماس رو درنگاهش دیدم باصدای لرزانی بهم گفت :میبینی به چه روزی افتادم ؟




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 30 فروردین 1390 توسط part14

مهدی لبخندی زدو مثل برق بلند شد ولی نگاهش هنوز روی سنگ باقی مونده بود دقیقا مثل همیشه ودوباره باید خودمو برای یک کلام سنگین آماده میکردم ،حرفی که هنوز مثل پتک وقتی میخوره توی سرم کمرمو میشکنه ویه راه سخت رو جلوی  چشمام ترسیم میکنه .

مهدی دستای سردشو گذاشت توی دستم و یک قدم برداشت اما زود نگاهشو دوباره به سنگ مزار حسن برگردوند و ازم پرسید:...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 27 فروردین 1390 توسط part14

یک روز در کربلا کسی پیش من آمد و گفت: فلانی کجایی؟! آن زائر پیر سکته کرده است!به سرعت کنار او رفتم . دیدم بنده خدا پیر مرد بی رمق و سست روی زمین افتاده و حتی غیرارادی ادرارش خارج شده!به سرعت او را به بیمارستان در کربلا بردیم وضعیت جالبی نداشت،قند نزدیک 500 ؛ فشار 20 ؛ سکته قلبی )از پسرانش خواستم که در بیمارستان کنار پدر پیرشان بمانند!...




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 توسط part14

خانم استاد معارف ودروس حوزوی بهمراه دخترشان درحال پارک کردن خودرو بودند که بدلیل عدم تبحر در رانندگی هنگام پارک کردن دچار مشکل میشوند و جوانی به کمک آنها میرود .اما به محض رفتن مادر مامورین نیروی انتظامی فرامیرسند و به اتهام مزاحمت اخلاقی این جوان را باخود به مرکزناجا منتقل میکنند و فریادها و بیان موضوع ازطرف دختر ومادری که باتوصیفات بالا مشخصا نوع حجابشان نیز قابل تصور است ره به جایی نمیبرد....




ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط part14

 

 روزی برای دیدار با آیت الله حسن زاده آملی به منزل ایشان رفته بودم .وقتی خدمت ایشان رسیدم درمعرفی خود اظهارکردم که از کرج هستم.آقا تا این مطلب را شنیدند فرمودند: شما چرا قدر مردان خود را نمیدانید؟! ...بعد ازاین سخنان ایشان برخاسته و درحالی که درحیاط منزلشان قدم میزدند حالت متفکرانه ای بخود گرفته و زیرلب زمزمه ای میکردند که خوب نمیشندیم اما درجایی تُن صدای خود را بالاتر برده و دائم اینرا تکرار میکردند که :
کرج،کرج ،کرج بر وزن فرج،فرج ،فرج



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 فروردین 1390 توسط part14

 

عارف گفت: این شهر حتما امشب اسیر خشم خدا میشود ولی با اصرار این مرد مجبور شد شب را درخانه او میهمان شود شب هنگام عارف ازخواب بیدار شد تا نمازشب بخواندقدم قدم به سمت حیاط حرکت کرد تا وضو بگیرد .بسم الله گفت و شروع به شستن دستهایش کرد ومشتی آب برداشت تا صورتش را از غبار خواب پاک کند اما وقتی همزمان آب را به صورتش میریخت صورتش را بالاگرفت و خشکش زد.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 فروردین 1390 توسط part14
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Blog Skin

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران