حنانه در عرب به ناله جانگدازی گفته میشه که وقتی کسی بچه شتر رو از مادرش جدا میکنه مادرش از عمق جان سر میده جوری که با شنیدنش تحمل انسان طاق میشه .البته مسئله جالب این اسم مربوط به رابطه شتر و بچه شتر نمیشه بلکه مربوط به معرفت آدم از یک درخت یا یک دیوار خرابه است...
ادامه مطلب
هالیوود در سال 2002یک سریال استراتژیک را ساخت که براساس آن آمریکا برای اولین بار شاهد حضور یک فرد سیاهپوست در راس قدرت و کاخ سفید میشود(که این مسئله اتفاق افتاد) درادامه این سریال مامورین امنیتی این کشور وشخص رئیس جمهور بخاطر مشکلات داخلی درگیر یک جریان پیچیده تروریستی میشوندکه دراین میان فردی با تلاش برای ورود به واشنگتن دیسی سعی میکند عملیاتهای تروریستی گسترده ای را انجام دهد....
ادامه مطلب
این که امروز از یک اتفاق ساده چگونه چند سطر اضافه بنویسیم که خط کش آقای سردبیر چند سانتیمتر بیشتر آنرا نشان دهد تا اعداد ماشین حساب روی میزش شاید یک رقم بیشتر برایمان چشمک بزند شده دغدغه هر روزمان تا وقتی شب به خانه برمیگردیم کنار ژست ژورنالیستی خود یک نایلون که داخلش چندمیوه سردخانه ای جا خوش کرده ، دست همسرمان بدهیم تا او نیز باور کند که ماهم شغلی داریم و برای زندگی در کنارمان به فردایش امید داشته باشد.این روایت هرروزه امثال من است که بعنوان نماینده و سرپرست یک روزنامه یا خبرگزاری از دفاتر مرکزیمان مفتخر به گرفتن نام خبرنگار هم شده ایم و سی روز هر ماه را تمام فکر و ذکرمان این است که چند خط بیشتر از گرفتاریهای شهر و مردممان بنویسیم وگاهی آنقدر کوچه وکوچه های این شهر را با باغهای آسایش پایان هفته پایتخت نشینان برای یافتن یک سوژه داغ تهرانی پسند بالا و پائین میکنیم که یادمان میرود کمی آنطرف تر مدیرانمان برای فرار از واریز 4 درصد حق بیمه حاضر نیستند به زور دادگاه و دیوان عدالت هم که شده اسم ما را بعنوان خبرنگار معرفی کنند.
ادامه مطلب
مردان کاخ سفید آنقدر از او میترسند که درمیان لیست محرمانه خود نام اورا بعنوان مهمترین مانع پیشرفتهای آمریکا درجهان علنا فریاد میکشند و ازکنگره میخواهند طرح ترور حاج قاسم را رسما تصویب و ابلاغ نمایند.این عصبانیت بااین جملات ترسیم میشود که : "قاسم سلیمانی بسیار سفر میکند... تکان بخورید... تلاش کنید او را بکشید".
ادامه مطلب

ادامه مطلب
الهام علی اف یک بار دعوت رئیس جمهوری ایران برای شرکت در جشن جهانی نوروز را رد کرد و بار دیگر نیز به بهانه نشست مذاکرات صلح قره باغ از شرکت در اجلاس بین المللی مبارزه جهانی با تروریسم در تهران خودداری کرد ،این درحالیست که سفر اخیر لاریجانی به باکو درچنین شرایطی یعنی عقب نشینی آشکار دربرابر علی اف ازخود رازی !مگر اینکه رئیس مجلس حامل پیام ویژه ای به وی بوده باشد.
ادامه مطلب
همینطور که داشتم به مغازه ها نگاه میکردم متوجه پچ پچ صاحبان حجره ها شدم که که هموشون یه چیزهایی رو زیر زیرکی داشتن به هم میگفتن و چشماشون بیرون رو نگاه میکرد.بی اختیار برگشتم به سمت عقب و دیدم یک زن و شوهر جوانی دارن در راسته بازار آروم آروم قدم میزنن و به اجناس مغازه ها نگاه میکنن .زنه خیلی آرایش تندی داشت و از لحاظ لباس هم واقعا وضعیت نامناسبی داشت که شاید خیلی ها توی خونه هم اینطوری حاضر نباشن بگردن .تب و تاب عجیبی داشتم و نمیتونستم با افکارم کنار بیام...
هرجور بود باخودم کنار اومدم و دلمو زدم به دریا و نزدیکشون شدم .بادست آروم زدم به کتف شوهر این خانم و آروم بهش گفتم : ببخشید آقا ...
مرد آروم برگشت بهم نگاه کردم و وقتی چهره ام رو دید انگار متوجه شده باشه چی میخوام بگم سریع جواب داد: بفرمائید..فرمایشی بود؟
گفتم : خیر نمیخواستم مزاحمتون بشم راستش میخواستم ببینم اجازه میدید به خانمتون نگاه کنم و کمی ازش لذت ببرم؟!
ادامه مطلب
کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف، بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم!
ادامه مطلب
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر…
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطمه، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید…
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت....
ادامه مطلب
" باوجودیکه خودم بزودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم درحق من و برادرهایم روا داشت را هرگز نمیتوانم فراموش کنم .او مینویسد:من بزودی با امیر ازواج میکنم و باوجودیکه خودم بزودی مادر میشوم ولی خیانتی که مادرم درحق من ،برادرهایم و پدرم روا داشت را نمیتوانم به سادگی فراموش کنم ،مطمئنااگر اولین سلاحی که بدستم برسد تمام هزینه اش را خرج شلیک به مادری خواهم کردکه در زندگی جز راحتی و آسایش خودش به چیز دیگر فکر نکرد .
ادامه مطلب
